تبليغاتX
دریچه

دریچه

فرهنگ واندیشه

آدرس وبلاگ جدید

از این به بعد در اینجا به روز خواهم شد:

http://mansourboostani.wordpress.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 14:3  توسط منصوربوستانی  | 

سر از اندیشه به کجا رفتن و دل از سودای رسیدن تهی است

قدم زدن در کنار خیابان های شلوغ و پر از ماشین را دوست دارم. نگاه کردن به ماشینها و آدمهایی که هر کدام با عجله می خواهند به جایی، به سویی، برای رسیدن به مقصدی یا کسی درشتابند و از هم سبقت می گیرند. با سرعت از کنار من می گذرند و تمام حواسشان به جلو است.

اما من سرم از اندیشه به کجا رفتن و دلم از سودای رسیدن تهی است و این تهی بودن را دوست دارم و پاس می دارم.

رفتن برای خود رفتن، قدم زدن نه برای رسیدن به جایی و کسی، بلکه برای خود قدم زدن. همه پاهایی که له شده اند، همه سبقتهای بیجا، پا بر سر  هم گذاشتن ها، اضطرابها و تشویشها، دیگران را ندیدن و تنها به خود نظر داشتنها، همگی به خاطر همین اصالتی است که ما برای مقصد و رسیدن قائلیم.

چرا اینقدر عجله می کنیم؟  چرا تنها مبدا و مقصد را می بینیم؟ چرا همیشه گمان می کنیم کسی در دوردست ما را می خواند؟ کمی بیشتر قدم بزنیم شاید دنیای بهتری داشته باشیم.

البته این لطف دیگری هم می تواند داشته باشد و آن اینکه وقتی آرام قدم می زنی شاید کسی که به جایی می رود برای رسیدن به مقصدی و راه را گم کرده است از تو نشانی بخواهد و تو کمکش کنی تا از سرگردانی به درآید.

...................................................................................................................................

پ.ن: این پست در یکی از همین قدم زدنها نوشته شد. پیرمردی که راهش را گم کرده بود از من آدرسی پرسید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:31  توسط منصوربوستانی  | 

نوایی که منم

آلبینیونی سمفونی دارد به نام آداجیو. هر وقت این آهنگ را گوش می دهم روحم با آن همراه می شود.انگار سازی که این آهنگ را با آن نواخته اند خود منم. تمام احساسم را یک جا بیان می کند. جنگ و صلح، عشق و نفرت، تباهی و هدایت، رستگاری و ضلالت، ایمان و کفر، تسلیم و عصیان،فرشته و شیطان، همه را می توانم در آن بیابم.

نوشتن با خود خلوت کردن است. دیداری دوباره با خویش است. مروری دوباره بر آنچه که در درونت می گذرد. می توانی کمی افسار اسب خیال را شل کنی تا بی دغدغه رعایت تحلیل منطقی موضوع، جولان دهد و تلخی واقعیت را با چاشنی خیال قابل تحمل کند.

 

                                                                                                              

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:35  توسط منصوربوستانی  | 

دانش حقوق و سیاست مدرن را جدی نگرفته ایم

از مشروطه به این سو در کنار اتفاقاتی که در عرصه های گوناگون زندگی اجتماعی ایرانیان رخ داد یکی هم ورود نهادی به نام پارلمان به زندگی سیاسی و اجتماعی ما بود که البته هیچ گونه آمادگی نظری و فلسفی برای این ورود مهیا نبود و به همین دلیل نیز من از لفظ ورود استفاده می کنم. دقیقا نوعی وارد کردن یک محصول بود و نه ایجاد و شکل گیری آن در بستر فرهنگی موجود جامعه ما. محصول سنت و تجربه جامعه ای دیگر بود که ما آن را وارد کردیم تا در بستر فرهنگی کاملا متفاوت جامعه مان از آن استفاده کنیم.

مختصر بگویم که در اروپا سابقه وجود اصناف و مجامع تصمیم گیری مخصوص به طبقات و صنف های مختلف اجتماعی از دوره های بسیار دور وجود داشته و پارلمان به شکل امروزی نیز کاملا حاصل تکامل همین تجربه از پیش موجود بوده است و نه اختراعی خلق الساعه ناشی از پرداختی نظری. در عالم تجربه و به صورتی پراتیک تکامل یافته – به خصوص در انگلستان- و سپس اندیشمندان این تجربه را جدی گرفته و صورتی نظری به آن بخشیده اند.

در سنت سیاسی و اجتماعی جامعه ما چنین بستری هرگز وجود نداشته است. قانون در جامعه ما نه زاییده عرف اجتماعی مردم یا خرد جمعی نمایندگان آنها در پارلمان بوده است. قانونی که بر زندگی خصوصی و عمومی ما حاکم بود قانون دینی یا همان شرع بود که شاکله اصلی سیستم و نظام حقوقی جامعه ما را شکل می داد و فقها متولی آن و حقوقدانان جامعه ما بوده اند. اما نهادهای حقوقی مدرنی چون پارلمان از مبانی و مفاهیم دیگری ناشی شده اند که با فقه ما بیگانه بود. این دوگانگی خیلی زود خود را نشان داد. در همان زمان مشروطه دعوای مشروطه خواهان و مشروعه خواهان دقیقا انعکاس همین شکاف میان دو دسته تئوری بود و البته هنوز هم به سرانجام نرسیده است.

البته مثال پارلمان یک نمونه از این دعوای دو تئوری متفاوت در عرصه حقوق و سیاست است و می توان نمونه های دیگری نیز یافت. اما نکته اصلی این است که ما تنها نهادهای مدرن را وارد کرده ایم و آشنایی چندان عمیق و درستی با تئوری هایی که توجیه و تعریف کننده آنها هستند نداریم. به همین دلیل هم نمی توانیم خوب از آنها محافظت کنیم. آرمانهایی چون عدالت و آزادی را در دل داریم و برایش تلاش می کنیم و هزینه می دهیم اما این آهوان زیبا گویا اسیر دام ما نمی شوند. به گمانم که راز کار در این است که تئوری های مرتبط را جدی نگرفته ام، چندان جد و جهدی عقلانی در این زمینه ها نکرده ایم. واقعیت اینکه دانش حقوق و سیاست مدرن را جدی نگرفته ایم.

محمود خان مقدسی هم مطلبی دارد در وبلاگش که بی ارتباط نیست.اینجا  ببینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:53  توسط منصوربوستانی  | 

روح آدمی انتظاری بس طولانی است

چرا تنهاییم؟ منظورم از این سوال این نیست که چرا اکنون و در این لحظه تنهاییم و کدام دلایل باعث شده که تنها باشیم و کسی را نداشته باشیم که غمها و شادیهایمان را با او شریک شویم. سوالم ناظر به جنبه های درونی و وجودی نوع آدمی است. اینکه چرا آدمی اینقدر از تنهایی می ترسد و می گریزد؟ چرا مدام در پی جلوه کردن در نزد دیگران است؟ چرا به خود بسنده نیست؟ چه نیازی به دیگران دارد؟

چرا نمی شود تنهای تنها زندگی کرد؟ چرا مدام می خواهیم به کس دیگری نزدیک شویم و خود را به او بشناسانیم و همیشه هم از این می نالیم که درست شناخته نشده ایم؟ وقتی کسی ما را خوب و دقیق می شناسد چرا اینقدر لذت می بریم؟ دوست داشتن دیگری چه ماهیتی دارد و چه نیازی را در ما پاسخ می گوید؟ چرا دوست داریم سرنوشتمان را با دیگری شریک شویم؟ ماهیت رابطه چیست؟

روح آدمی انتظاری بس طولانی است. همواره در درونی ترین بخش خود منتظر کسی یا چیزی است از بیرون خود تا بیاید و او را از خود به درآورد. همیشه حرفی دارد برای زدن که واژه ای برای بیانش نمی یابد. هر چه تلاش می کند و به این در و آن در می زند تا آن واژه هایی را که حرف دلش را بیان می کنند بیابد موفق نمی شود. همیشه حرفی ناگفته در ته قلبش می ماند، چیزی که باید گفته شود، چیزی که آزارش می دهد و بی قرارش می کند. چیزی خوابش را آشفته و موهایش را پریشان می کند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:10  توسط منصوربوستانی  | 

از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتت استفاده کن

به راستی که انتخابات در ایران بهار سیاست است. از ایام نوجوانی تا کنون همواره تلاش کرده ام در ایام انتخابات از فرصت استفاده کنم و از نمایی نزدیک و واقعی، واقعیت سیاسی و اجتماعی کشورم را بهتر و دقیقتر بشناسم. اینکه در جامعه ما اقشار مختلف از عالم و عامی و... هر کدام چه کنش سیاسی و اجتماعی دارند و چگونه با هم برخورد می کنند و چگونه رقابت و منازعه می کنند و چگونه مواضع خود را بیان و از آن دفاع می کنند و با چه روشی با دیدگاههای رقیب مواجه و آن را نقد می کنند. به نظرم می رسد کسانی که خواهان آنند تا شناختی دقیق و درست از جامعه خویش پیدا کنند از فرصت استفاده کنند و این کتاب گشوده را بخوانند.

در این ایامی که تنور انتخابات گرم شده مباحث و حرفهای زیادی را خوانده و شنیده ام و دنبال کرده و می کنم. مطلبی را که محسن مخملباف نوشته است را خواندم و عمیقا لذت بردم. نکات جالب زیادی در نوشته ایشان بود که چندین بار خواندمش و چیزهای زیادی شایسته تامل بیشتر در آن یافتم. آن مطلب را در زیر آورده ام. با نگاهی که در بالا به اجمال توضیح دادم بخوانیدش، به احتمال زیاد چون من این نگاه و بیان را جالب و قابل تامل خواهید یافت.

متن کامل این یادداشت با عنوان«صفر و صد یا کمی بهتر؟» بدین شرح است:

1.یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی ، ماچند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته ،و هیجان زده بود.و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد.اما بی اعتنا به قوانین ، با یک غرور زیاد ،به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگوو نبین.مسافرها هم بی خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:1  توسط منصوربوستانی  | 

خود را بجوی تا گم نشوی

 گاهی آدمی جایی برای آرام گرفتن نمی یابد. اما خانه جایی است که در آن آدمی احساس امنیت می کند و ارزشی وجودی برای او دارد. می نشیند، آرام می گیرد و خود را بازمی یابد. از هجوم نگاهها و برداشتهای دیگران در امان می ماند. از من های غیر اصیل که در مواجهه با «دیگری» ها در وجودش شکل گرفته رها می شود. خودتر می شود. اگر خانه نباشد آدمی دچار روان پریشی می شود. کسی که خانه ای ندارد از کسی که زندانی است رنج بیشتری می برد. چرا که زندانی شاید بتواند گوشه دنجی بیابد و آن را خانه خود کند.

چرا وقتی کسی متوجه می شود که در خانه اش و در حریم امنش از طریق دوربینی مخفی یا چیزی شبیه به آن کسی به طریقی او را می بیند یا صدایش را می شنود اینقدر برآشفته می شود؟ بدون شک به خاطر همین ارزش فوق العاده روحی و وجودی خانه است.

 خانه می تواند هر جایی باشد. هر جایی که در آن احساس امنیت می کنیم و در آن خود را بازمی یابیم. اما خانه تنها خانه در معنای معمولش نیست. یک نوازنده ساز در ساز و صدای سازش خانه می کند. نویسنده در نوشته هایش خانه می کند و مهمتر از آن اینکه از طریق نوشتن خود را بازمی یابد. در میان کسانی که من دیده ام(نه با چشم سر)، شریعتی بیشتر این را متجلی کرده است. در نوشته های وجودی اش مثل هبوط، کویر و گفتگوهای تنهایی می توان روحی را یافت که در جستجوی خویش است و از طریق نوشتن خود را بازمی یابد. روحی که با قلم و روی کاغذ با خود حرف می زند، با من درونی اش.

باید با خویش حرف زد تا گم نشد. کسی که با خود حرف نمی زند خودش را گم می کند. این حرف زدن با خویش جستجوی مدام خود است از میان غیر خودی های خود انگاشته شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:28  توسط منصوربوستانی  | 

سوءاستفاده از آزادی بهترازسوءاستفاده از قدرت است

بسیاری از اصحاب قدرت، با این توجیه آزادی مردم را محدود می کنند که دادن آزادی به مردم باعث می شود تا عده ای از آن سوءاستفاده کنند و برای جلوگیری از این سوءاستفاده ها باید آزادی را محدود کرد. مثلا اگر افراد آزاد باشند تا از میان سبکهای مختلف زندگی هر کدام را که خود می خواهند و می پسندند را انتخاب کنند و نهادهای دولتی یکی از آنها را برتر از سایرین ننشاند، در نتیجه شاهد خواهیم بود که عده ای سبکهایی از زندگی را برمی گزینند که ممکن است اخلاقی نبوده یا با باورهای اخلاقی و ارزشهای رایج اجتماعی سازگار نباشد. یا اینکه عده ای ممکن است از آزادی بیان برای تحقیر و تخفیف دیگران استفاده کنند یا بعضی مقدسات را زیر سوال ببرند و با استدلالاتی از این دست محدود کردن آزادی را توجیه می کنند.

اما محدود کردن آزادی سویه دیگری هم دارد و آن اینکه در نبود آزادی، قدرت حالت نامحدود به خود می گیرد و قدرت مطلق و نامحدود نیز لزوما به فساد و سوءاستفاده از آن می انجامد. بنابراین می توان اینگونه گفت که ما با انتخاب میان دو امر مواجهیم، یا پذیرش آزادی و بعضی سوءاستفاده های احتمالی از آن و یا پذیرش قدرت مطلق بدون وجود آزادی در مقابل آن و سوءاستفاده های ناشی شده از آن.

دلایل معرفتی و نیز شواهد تاریخی بسیاری می توان ارایه کرد که نشان می دهند سوءاستفاده از قدرت دارای تبعاتی بسیار تلخ است و شاید بتوان گفت قدرت مطلق ام المصائب آدمی است و با اطمینان می توان گفت که:

« سوءاستفاده از آزادی به مراتب بهتر از سوءاستفاده از قدرت است.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:41  توسط منصوربوستانی  | 

مرگ به جرم تهرانی بودن

یکی از تکیه کلام هایی که مدتهاست در میان همه مردم رایج است و در بحث های حتی عامیانه می شنویم این است که در کشور ما کسی برای جان انسان ارزشی قایل نیست. نمی دانم سالانه در عراق یا افغانستان چند نفر در اثر بمب گذاری می میرند اما می دانم که سالانه در ایران بین 20000 تا 25000 هزار نفر در اثر سوانح رانندگی می میرند. یعنی گویا هر سال یک چیزی شبیه زلزله بم اتفاق می افتد. از لحاظ این آمار هم در دنیا اولیم.

امسال هوای تهران هم گویا از همیشه آلوده تر است. جستجویی ساده در گوگل با موضوع آلودگی هوای تهران آمار و ارقامی را به شما می دهد که احتمالا کله تان یا سوت می کشد یا دود ازش بلند می شود. درباره زلزله بم بعضی از آقایون!!!(منظورم از آقایون فقط و فقط این است که گویندگان این سخن خانم نبودند!!!) گفتند که بلای آسمانی بوده چون احتمالا بمی ها خمس و زکات نداده بودند. نمی دانم در مورد مرگ و میر ناشی از تصادف و آلودگی هوا هم می توان چنین گفت؟

چند روز پیش مدیر کل محیط زیست استان تهران در گفتگو با خبرنگار مهر از مرگ سالانه 2500 نفر بر اثر آلودگی هوا خبر داد. بر اساس آمار و ارقام سازمان بهشت زهرا در 9 ماه سال جاری از بین 37 هزار و 288 متوفی تهرانی تنها 14 نفر بر اثر مرگ طبیعی مرده اند و بیش از 98 درصد متوفیان به بیماریهای مختلف قلبی عروقی و سرطان مبتلا بودند.

به عنوان نمونه ببینید:

http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=64036

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:50  توسط منصوربوستانی  | 

عشقی کبوترانه!!!

با وجود تو از نامعلومی و ابهام آینده ترسی ندارم، زیرا که در سفر جانکاه تو کوله بار رنج مرا همراهی خواهی کرد. اما ابتدا این روح زخمی از دردهای چندین ساله مرحم می خواهد. من هنوز خوب نشده ام. هنوز زخمی و بال شکسته و پرخسته ام. مثل پرنده ای هستم که از هجوم تگرگ به سایبان تو پناه آورده است. ببین که چقدر مضطربم و قلبم تند تند می زند. اول باید زخمهای مرا بشوری و خونهای ماسیده تمام این سالها را پاک کنی. بعد با دستان هنرمند و ظریفت مرحم بگذاری و زخمها را ببندی. مطمئنم که شبهای اول از تب بیماری هذیان خواهم گفت. بر بالینم بنشین و مرا پاشوره کن تا تب قطع شود. اما پس از مدتی صبح که برخیزم می بینم که نشاط در رگهایم دویده است و شوق پریدن بالهایم را بیتاب کرده است. آنوقت است که کم کم با تو از پریدن و پرواز خواهم گفت و تو را هوایی خواهم کرد. از آنجایی که هستیم دل خواهیم کند و شوق رفتن به سمت ناکجا آباد بیقرارمان خواهد کرد. دل به دریا خواهیم زد و «هرچه باداباد» گویان حرکت را آغاز می کنیم.

........................................................................................................................................

این متن را درست است که من نوشته ام اما لزوما با آن موافق نیستم. شاید بشود با گفتن اینکه این دل نوشته است لزوم دقت در آن را پوشاند. اما من با این اصطلاح مخالفم به دلایلی که شاید در مجالی دیگر گفتم.

اما شما نظرتان درباره این سبک عاشقی چیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 1:15  توسط منصوربوستانی  |